من اومدم ولی تو روبروی مرگ ایستاده بودیدست همه مونو ول کرده بودیمامان داد زد حاتم بالاخره رفتی دیگه ؟؟؟!!!!!!و تو نبودیتو رفتیو فقط درد بوددردی که هیچ درمانی نداشتنمیخوام به مشیّت خدا اعتراض کنماما اونجایی که هستی خیلی دورخیلی دلم تنگ میشه براتدیگه نمیتونم بهت زنگ بزنمببینمتو تا ابد توی تقویم این روزهای قشنگ بهاریواسه من برف میبارهسهم و سنگینآخه من چکار کنم باباییوقتی رفتم پیش خدا حتما بهش میگم چقدر اذیت شدم از نبودنت توی این سه سال ، توی تولدم، توی ازدواج ام ، تو باید میبودی و با من میرقصیدی ، باید برام ( ی دختر دارم شاه نداره میخوندی) ، باید میبودیم و میگفتی بهم که خوشبخت بشی ... نه اینکه بیای تو خوابم من بگم : بابا من ازدواج کردم ، تو بگی میدونم .
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۳/۰۵ ساعت 13:6 توسط مونا گلناز
|
برچسب:
نویسنده: آروین جعفرینژاد
تاريخ: پنجشنبه
10 خرداد
1403 ساعت: 12:09